مولوی و کفر حضرت ابوطالب!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

اعتقاد مسلّم شیعه آن است که حضرت ابوطالب پدر بزرگوار امیر مؤمنان

سلام الله علیهما، به دین اسلام مؤمن بوده و قبل از آن هم لحظه ای کفر

نورزیده است. این مطلب دلایل متقن و غیر قابل خدشه ای دارد که اینجا

محل بحث نیست.


اما ناصبیان اهل سنت، به هدف منقصت مقام مولای متقیان اصرار دارند

که
ابوطالب را کافر معرفی کنند که با اصرار بر کفر و بت پرستی از دنیا

رفته
است!!!!

یکی از این سنیان متعصب، صوفی معروف، جلال الدین محمد بلخی

مشهور
به مولوی است.

وی در کتاب مثنویش که آن را همطراز قرآن معرفی می کند!!!

درباره کفر حضرت ابوطالب می گوید:


خود يكى بو طالب آن عم رسول/مینمودش شنعه‏ى عربان مهول‏

كه چه گويندم عرب كز طفل خود/ او بگردانيد دين معتمد

گفتش اى عم! يك شهادت تو بگو / تا كنم با حق خصومت بهر تو

گفت ليكن فاش گردد از سماع / كل سر جاوز الاثنين شاع‏

من بمانم در زبان اين عرب / پيش ايشان خوار گردم زين سبب‏

ليك گر بوديش لطف ما سبق/كى بدى اين بد دلى با جذب حق

مثنوی دفتر ششم



مولوی در اینجا صراحتا می گوید حضرت ابوطالب از گفتن شهادتین

خودداری
کرد و با جذبه حق بد دلی نمود!!!

بله این است قله عرفانی که بعضی مدعیان تشیع می گویند!!!


...

مولوی و تشویش اهل دل به خاطر ندیدن چهره زنان!

خدا را بندگانند که چون زنی را در چادر بینند، حکم کنند که نقاب بردار تا روی تو ببینیم که چه کسی و چه چیزی!

که چون تو پوشیده بگذری و ترا نبینیم مرا تشویش خواهد بودن که این کی بود و چه کس بود!

من آن نیستم که اگر روی ترا ببینم بر تو فتنه شوم و بسته تو شوم!

مرا خدا دیری ست که از شما پاک و فارغ کرده است! از آن ایمنم که اگر شما را ببینم مرا تشویش و فتنه شوید!

الاّ اگر نبینم در تشویش باشم که چه کس بود!

به خلاف طایفۀ دیگر که اهل نفس اند اگر ایشان روی شاهدان را باز بینند فتنۀ ایشان شوند و مشوشّ گردند

پس در حق ایشان آن بِه که رو باز نکنند تا فتنۀ ایشان نگردد! و در حق اهل دل آن بِه که رو باز کنند تا از فتنه برهند!


"فیه ما فیه": جلال الدین بلخی(مولوی) ص 159

ملاحظات ما:

1. بسیاری از صوفیان در طول تاریخ بنا بر اعتقاد و تفسیر باطل خود از اصطلاح خود ساخته "شریعت، طریقت و حقیقت" استاد توجیه برای شکستن حریم شریعت شده اند.

2. توجیهات صوفیان برای پوشاندن ننگ بعضی مشایخ صوفیه در نقض شریعت، گاه عوام فریب و گاه بسیار مضحک است! مثلا در توجیه برهنه بودن کامل! بعضی مشایخشان گفته اند: آنها چنان فنای در خدا! و از دنیا فارغ شده بودند که حتی پوشیدن شلوار هم بر روح لطیفشان! سنگینی می کرده!

3. این صوفی گمراه، که اهل دل! و امثال خودش را ایمن از فتنه نظر به چهره زنان می بیند. آنهم نظری بعد از حکم به زن! که نقابت بردار تا ببینم کیستی و چیستی! هموست که مریدش افلاکی در مناقب العارفین! گزارش مجالس سماع او با زنان قونیه را گزارش کرده است.!

4. به قول معروف مشت نمونه خروار است. قبلا هم مشتهایی از انحرافات عقیدتی مولوی را ـ که بسیار بدتر از انحرافات عملی است ـ نشان دادیم! ـ در قسمت برچسب ها روی کلمه مولوی کلیک کنید ـ

حال سؤال اینجاست چطور می شود چنین کسی را با چنین بینش و منشی بر فراز قله معرفت دانست و کتابش را قرآن فارسی ـ نعوذ بالله ـ و اصول دین نامید؟!

مولوی، نماز صبح معاویه! و ...

مولوی قصه ای طولانی ساخته در فضیلت معاویه و خلاصه اش اینکه:

شبی معاویه خواب بود که ابلیس آمد و وی را برای نماز صبح بیدار کرد!
معاویه متعجب شد چون قاعدتا ابلیس باید بگذارد وی بخوابد نه اینکه تشویقش کند به نماز!!
ابلیس پاسخ داد که اگر بیدار نمی شدی فردا برای اینکه توفیق نماز جماعت همراه پیامبر را از دست داده ای چنان آهی می کشیدی و افسوسی می خوردی که ثوابش برای تو بهتر از خود آن نماز بود!! و من نخواستم که تو به چنین ثوابی برسی!!!:

گــر نـمـازت فـوت مـی‌شـد آن زمـان- مـــی‌زدی از درد دل آه و فـــغـــان
آن تــاســف و آن فــغـان و آن نـیـاز--- درگـذشـتـی از دو صـد ذکـر و نـماز
مــن تــرا بــیــدار کـردم از نـهـیـب--- تــا نـسـوزانـد چـنـان آهـی حـجـاب
تــا چــنــان آهــی نــبــاشــد مـر تـرا--- تــا بــدان راهــی نــبــاشــد مــر تـرا
من حسودم از حسد کردم چنین--- مـن عـدوم کار من مکرست و کین


بله این بود نمونه ای دیگر از آیات کتابی که بر مولوی نازل شده است!


مولوی، ارادت به عُمَر و دشمنی با شیعه!

مولوی در مثنوی به اصطلاح معنوی! گوید:


کِی توان با شیعه گفتن از عُمَر؟ / کی توان بربط زدن در پیش کَر؟


یعنی سخن گفتن از فضایل عُمَر! برای شیعیان همچون نواختن موسیقی برای انسان کر است که هیچ بهره ای از آن نبرد!!!


بله این است آن اصول دینی که مولوی در مقدمه کتابش وعده داده!؛ دفاع از غاصبان خلافت و توهین به پیروان ولایت اولیای معصوم!!!

مثنوی، اصولِ اصولِ اصولِ دین!!!

مولوي دریافت های شخصی خود را در حد وحی الهی بالا برده و مثنوی خود را که آکنده از مطالب خلاف واقع و در تعارض با آموزه های عقلانی و وحیانی است، در مقدمه دفتر اول مثنوی چنين معرفي مي كند:

«هذا کِتابُ الْمَثنَوى‏، وَ هُوَ أُصولُ أُصولِ أُصولِ الْدّین، فى کَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْیَقین!، وَ هُوَ فِقْهُ اللَّهِ الاکْبَر، وَ شَرْعُ اللَّهِ الازْهَر، وَ بُرهانُ اللَّهِ الاظْهَر، مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ، یُشْرِقُ إِشْراقاً أَنْوَرَ مِنَ الْإِصْباحِ، وَ هُوَ جِنانُ الْجَنانِ، ذو الْعُیونِ وَ الْأَغْصانِ، مِنْها عَیْنٌ تُسَمّى‏ عِنْدَ ابْناءِ هذا السَّبیلِ سَلْسَبیلاً، وَ عِنْدَ اصْحابِ المَقاماتِ وَ الْکَراماتِ خَیْرٌ مَقامًا وَ أَحْسَنُ مَقِیلًا، الأَبْرارُ فیهِ یَأکُلونَ وَ یَشْرَبُونَ، وَ الْأَحْرارُ مِنْهُ یَفرَحُونَ وَ یَطْرَبونَ، وَ هُوَ کَنِیلِ مِصْرَ شَرابٌ لِلصّابِرینَ، وَ حَسْرَةٌ عَلى‏ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الْکافِرینَ، کَما قالَ تَعالى‏ یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً…….. و انه شفاه الصدور و جلاء الاحزان و کشاف القرآن و سعة الارزاق و تطییب الاخلاق، بایدی سفره کرام برره یمنعون بان لا یمسّه الا المطهرون»!!!!

در مناقب العارفين كه توسط يكي از شیفتگان مولوی  نوشته شده است داستاني از او نقل مي كند كه يكي از مريدان مولوي با احترام به او مي گويد: علما مي گويند: چرا مثنوي را قرآن بايد گفت؟! مولوي در جواب به شدت بر مي خروشد، و در حالي كه به توجيه فرزندش، كه آن را تفسير قرآن معرفي مي كند، قانع نمي شود، با تندي و دشنام، مخاطب را در هم مي كوبد. متن مناقب العارفین چنین است:

«روزي حضرت سلطان ولد ( فرزند مولوي ) فرمود: كه از ياران، يكي به حضرت پدرم شكايتي كرد، كه دانشمندان با من بحث كردند كه مثنوي را چرا قرآن گويند؟ من بنده ( در جواب ) گفتم كه تفسير قرآن است. همانا كه پدرم لحظه اي خاموش كرده فرمود كه: اي سگ! چرا ( قرآن ) نباشد ؟ اي خر! چرا نباشد ؟ اي غَر خواهر! [فحش ناموسی است!] چرا نباشد ؟ همانا كه در ظروف حروف انبيا و اوليا جز انوار اسرار الهي مدرّج نيست. و كلام خدا از دل پاك ايشان رسته، بر جويبار زبان ايشان روان شده است. خواه سرياني باشد ، خواه سبع المثاني، خواه عبري، خواه عربي...» !!!!


منبع: کتاب "نقدی بر مثنوی" به قلم آیت الله مدرسی یزدی، ص 16

برگرفته از: مهدی نصیری