حلاج كيست؟!
بسم الله قاصم الجبّارین
حسین بن منصور حلاج كيست؟!
شیخ مفید در (تصحیح اعتقادات الامامیه) می نویسد:
حلاجیه گروهی از اصحاب تصوف هستد که قائل به اباجیگری و نیز معتقد به حلول می باشند. حلاج ، ادعای تشیع می کرد هر چند ظاهر امرش همان تصوف بود.
اینها گروهی ملحد و زندیق هستند که برای برخورداری از حمایت هر فرقه ای ، به دروغ ادعای اعتقاد به دین آن فرقه را می نمایند. حلاجیه برای حلاج مدعی مطالب باطلی هستند ...همچون نصاری که برای راهبانشان ادعای آیات و بینات(کرامات و معجزات) می نمایند. (1)
مرحوم شیخ صدوق نیز حلاجیه را چنین معرفی می نماید:
علامت غالیان حلاجی ادعای آنها به تجلی [خداوند بر آنها] می باشد که این تجلی از عبادت حاصل می شود با اینکه مذهب ایشان ترک نماز و جمیع واجبات است!.
همچنین آنها مدعی داشتن معرفت به اسماء عظمای خداوندند و اینکه خداوند در ایشان منطبع می شود(حلول می کند).
و نیز می گویند اگر «ولی» خالص شود و معتقد به مذهب ایشان باشد از تمام انبیاء برتر است...! (2)
از بیان این دو عالم بزرگوار و همچنین سخنان ابن ندیم در«الفهرست» می توان به چهار ویژگی حلاج پی برد که در سران متصوفه قبل از او حداقل آنهایی که در متون قدمای امامیه ذکری از ایشان هست، سابقه ندارد:
اول اینکه وی ادعای تشیع داشته است .
دوم اینکه قائل به حلول بوده است.
سوم اینکه ادعای معجزات و کرامات داشته و چنانچه ابن ندیم گفته مردی حیله گر و شعبده باز بوده است.چهارم اینکه قائل به اباحیگری و ترک عبادات بوده است.
به هر حال ظهورحلاج را باید نقطه عطفی در تاریخ تصوف به شمار آورد.
عالم بزرگ شیعه شیخ طوسی در کتاب «الغیبه» حلاج را از مدعیان دروغین بابیت و سفارت امام زمان علیه السلام به شمار آورده و گزارشی از عملکرد او آورده که نشان می دهد چندان جسور بوده که حتی طمع در فریب بزرگان تشیع داشته است. ایشان می نویسد:
حسین بن ابراهیم از ابو العباس احمد بن على بن نوح از ابو نصر هبة اللَّه بن محمد كاتب, دخترزاده ام كلثوم دختر محمد بن عثمان، براى من (شیخ طوسى) نقل كرد كه:
چون خداوند خواست اعمال حلاج را آشكار سازد و او را رسوا و خوار گرداند، این طور پیش آمد كه حلاج خیال كرد ابو سهل بن اسماعیل بن على نوبختى هم از كسانى است كه فریب دوز و كلك او را میخورد و نیرنگ او در وى مؤثر واقع مىشود؛ لذا نزد وى فرستاد و او را به اطاعت خود دعوت نمود.
او با كمال نادانى چنین پنداشته بود كه ابو سهل هم در این خصوص مانند سایر افراد ضعیف الایمان است، و فریفته وى مىشود، از این رو پیوسته او را به سوى خود دعوت میكرد و به آرامى نیرنگهاى خود را براى جلب وى به رخ او میكشید، زیرا موقعیت علم و ادب ابوسهل در میان مردم مشهور بود.
حلاج در نامه هاى خود به ابو سهل می نوشت: من وكیل صاحب الزمان علیه السّلام هستم. او نخست با این مطلب میخواست ابو سهل را به سوى خود بكشاند، سپس ادعاى خود را بالا برد و نوشت كه: من مأمورم به تو بنویسم كه هر گونه نصرت و یارى خواسته باشى برایت آشكار سازم تا دلت قوت گیرد و در نیابت من تردید نكنى!
ابو سهل هم به وى پیغام داد كه من در مقابل آن همه معجزات و كرامات كه (به ادعاى تو) از تو به ظهور رسیده، فقط موضوع مختصرى را پیشنهاد كرده از تو میخواهم! و آن اینست كه ...كارى كنى كه مرا از رنگ کردن موی ریشم بىنیاز نمائى و زحمت آن را از من برطرف سازى و موى ریشم را سیاه گردانى! اگر چنین كنى هر چه بگوئى اطاعت میكنم و گفته تو را میپذیرم و به طریقه تو میگروم. زیرا كه این معنى موجب بصیرت من مىشود و از كمك به تو دریغ نخواهم داشت!
چون حلاج سخن او را شنید و نتیجه دسیسه ها و جواب خود را بدین گونه شنید دانست در نامههاى خود كه پر از ادعا و اظهار كرامات و معجزات بوده، خطا كرده و طریقه خود را به نادانى به رخ او كشیده است. بدین لحاظ خوددارى كرد و جواب ابو سهل را نداد و دیگر كسى را نزد وى نفرستاد.
ابو سهل هم این ماجرا را اتفاقى خوش و باعث تفریح و خنده قرار داده بود و نزد همه كس بازگو میكرد، و حلاج را ریشخند مینمود. بدین گونه نزد بزرگ و كوچك شهرت یافت و همین باعث شد كه كار حلاج برملا گردد، و مردم از دور وى پراكنده شوند.
نیز جمعى از علما از حسین بن على بن بابویه قمى (برادر شیخ صدوق) نقل كرده اند كه وى گفت:
حلاج به قم آمد و نامه اى به خویشان ابو الحسن(علی بن بابویه) نوشت و آنها و ابو الحسن را به سوى خود دعوت نمود و نوشت: من فرستاده امام زمان و وكیل او هستم. چون نامه او توسط مردی به دست پدرم (على بن بابویه) رسید، آن را پاره كرد و به آورنده نامه فرمود: چه چیز تو را به نادانى واداشته است؟
آورنده نامه گفت: پسر عمه حلاج هستم و حلاج نامه اى به ما نوشته و ما را دعوت كرده است، چرا نامه او را پاره كردى؟ حضار به وى خندیدند و او را مسخره كردند.
سپس پدرم برخاست و در حالى كه جماعتى از اصحاب و غلامانش همراه او بودند، به حجره تجارت خود رفت. موقعى كه به در خانهاى رسید كه حجره اش در آنجا واقع بود، كسانى كه آن جا نشسته بودند، به احترامش برخاستند، فقط یكنفر كه پدرم او را نمیشناخت از جا برنخاست. موقعى كه پدرم در حجره نشست و دفتر حساب و قلم و دوات خود را چنان كه معمول تجار است درآورد، رو كرد به جانب شخصى كه حاضر بود و پرسید: این مرد ناشناس كیست؟ آن شخص هم جواب پدرم را گفت.
مرد ناشناس كه شنید از هویت وى سؤال میكند، برخاست و نزد پدرم آمد و گفت با اینكه من حاضر هستم احوال مرا از دیگرى میپرسى؟.
پدرم فرمود: اى مرد! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسیدم. گفت: وقتى تو نامه مرا پاره میكردى من میدیدم!
پدرم فرمود: پس تو حلاج هستى؟ خدا ترا لعنت كند، ادعاى اظهار معجزه میكنى؟ سپس پدرم به غلام خود گفت: دست و پایش را بگیر و از خانه بیرون كن! و از آن روز دیگر او را در قم ندیدیم. " (3)
شیخ طبرسی در کتاب «الاحتجاج» ضمن معرفی احمد بن هلال کرخی به عنوان یکی از غالیان و منکران با بیت محمد بن عثمان می نویسد:
" از جانب حضرت صاحب الامر توقیعی در لعن و برائت از او صادر شد. و همچنین بودند کسانی چون محمدبن علی بن بلال، حسین بن منصور حلاج و محمدبن علی شلمغانی که توقیع از جانب حضرت در لعن و برائت از ایشان صادر شد." (4)
جالب اینکه تمام مدعیان دروغین بابیت امام زمان در نهایت ادعای حلول و اتحاد می کرده اند چنانچه شیخ طوسی به نقل از تعلکبری می نویسد:
و همگی این مدعیان دروغین ابتدا خود را از وکلای امام می شمارند و با این ادعا ضعیفان را به دوستی خود می کشانند سپس کارشان به قول حلاجیه (حلول) می رسد. چنانچه ابی جعفر شلمغانی و نظائر او – که بر همه ی آنان لعنت خدا باد – چنین کردند. (5)
شیخ بزرگوار ابوالقاسم بن روح، وکیل امام زمان علیه السلام نیز درباره ادعاهای شلمغانی ـ پیرو حلاج ـ که سخنان غلوآمیز خود را اسرار می نامیده و برای آنها باطنی عظیم ادعا می کرده می گوید:
این مرد ملعون با این ادعا، سخنان خود را برای این مردم دلنشین می سازد تا قلبهای ایشان برای پذیرش ادعای بعدی او یعنی حلول خدا در او و اتحادش با خدا آماده گردد و به قول حلاج منجر شود.(6)
از این گزارشها معلوم شود که حلاج در آن زمان به عنوان سرمنشأ عقیده حلول و اتحاد در عالم اسلامی شناخته می شده است به طوریکه درباره هر کس که به این انحراف عقیدتی دچار می شد می گفتند با حلاج همعقیده شده است!.
1. تصحیح اعتقادات الإمامیة ص 134
2. الاعتقادات فی دین الإمامیة ص 101
3. الغیبة للطوسی ص 401
4. الاحتجاج ج 2 ص 289
5. الغیبة للشیخ الطوسی ص 405
6. الغیبة للشیخ الطوسی ص 397